![]() |
![]() |
|
| او که خوابیده ست در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد |
|
شبست و قایقم بشکسثه دریاست طوفانی
ز هر موجی به گوشم میرسد بانگ پریشانی
ره منزل نمی دانم ز غوغای گرفتاری
چو مرغی اشیان گم کرده در شبهای بارانی
لبم می خندد و دل در حصار سینه می گرید
ببین در برق چشمم اشکارا اشک پنهانی
تو شبها نیستی تا ببینی من با خود عالمی دارم
گهی از فیض مد هوشی گهی از شکر حیرانی
به ساحل امید ما را برد لطف خدا وگرنه
هزاران ناخدا گم شد در این دریای طوفانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/21ساعت 14:12 توسط امیر |
|
|
بياامشب به من محرم شو اي اشک
بيا ارام من در بيقراری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/12ساعت 11:33 توسط امیر |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/30ساعت 12:36 توسط امیر |
|
|
گفتم بنويس چه ساكتي دير شده گفت دير نگو بگو زمان پير شده
باز بي تو تا ابد بارانيم در حصار عشق تو زندانيم باز امشب دل صدايت ميكند باز تب عشق آشنايت ميكند باز امشب كوچه پر از ياس شد آسمان دل پر از احساس شد باز چشمانم به راهت مانده است بي تو مي دانم كه قلبم مرده است باز لبهايم غزل خوانت شده است عاشق پيدا و نهانت شده است باز بي تو تا ابد بارانيم در حصار عشق توزندانیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/24ساعت 18:0 توسط امیر |
|
|
گاهگاهي كه در اين فاصله ها نفسم ميگيرد گاهگاهي كه شوم خسته از اين درس و كتاب
خواب اندر پي چشم و چشم ترسان از خواب
گاهگاهي كه برد ياد تو اندر سفرم
خيره گردد زخيالت به در اين چشم ترم
گاهگاهي كه ندارد سحر تيره شبم
و ستاره است فقط همدم اين تاب و تبم
تشنه يك جرعه صدايت هستم
بي وفا چشم به راهت هستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/01ساعت 1:36 توسط امیر |
|
|
اگه به زور روزگار٬ از زندگيت ميرم کنار ميرم که ثابت بکنم٬ عاشقتم ديوونه وار با گريه های زار و زار٬ سپردمت به روزگار اين از خودم گذشتنو٬ پای خاطرخواهيم بزار می خوای واست همين وسط داد بزنم! با تار زلفات دلمو دار بزنم پيش همه تن به خدا زار بزنم گريه کنون سر توی ديوار بزنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/07/11ساعت 2:1 توسط امیر |
|
|
حاصل عمرم به جـز اين بي كسي حزن و غم و لابه نمودن بسي
ماتم هجـــران تو خــوردن مــدام مـونس انـدوه شـدن تا رسي
يادي اگرهست ازاين عشق نيست يار سفـــر كـرده مگر در رسي
ديــــــده فـــرهاد ز خونبــاريش دامن درياست خــدايا كسي !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/23ساعت 21:54 توسط امیر |
|
|
باز آ .. باز آ ..هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما .. درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/21ساعت 22:14 توسط امیر |
|
|
کاش لحظه ی مرگم امشب بود . کاش مرغ نفست با من بود کاش با من بودی و می گفتی که این قصه همه در فکرم بود کاش بانوی شهر مشرق با من بود کاش با مهربانی و خوبی با من بود کاش چشمانم میدید روزی را که دستانت محرم دردم بود سیل اشکی گرفت چشمم را این ها همه قصه ی عشقم بود بی تو حتی در اوج خنده هام بر لب خشکیده ام ماتم بود کاش با من بودی همه ی ذکرم بود این ذکر همه در فکرم بود این ای کاشها همه در فکرم بود خاطر من همه شب ماتم بود کاش لحظه ای با من می بودی آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود آن شادی را ندیدم هرگز من آن شادی همه در فکرم بود تجربه ی بی مهری مرگ من است این گفته کلام آخر بود کاش میگفتی حرفی که رازت بود که همه دردم در رازت بود کاش میگفتی حرف دلت را ولی این حرف دل صدای نازت بود این نگفتن ارزش غم را نداشت غم من نگفتن رازت بود روزگاری غم و غصه ی من صدای دلنواز سازت بود کاش لحظه ی مرگم امشب بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/29ساعت 0:43 توسط امیر |
|
|
شبي در گوشه اي تنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/22ساعت 23:10 توسط امیر |
|
|
هر که عاشق شد منت از صد يار مي بايد کشيد بهر يک گل منت از صد خار مي بايد کشيد من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل بخت بد بين کز اجل هم ناز مي بايد کشيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/13ساعت 23:44 توسط امیر |
|
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/04/09ساعت 2:0 توسط امیر |
|
|
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم كشانده بود رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشك های ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده های وحشی توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخی گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/08ساعت 2:50 توسط امیر |
|
|
مرا ببین چگونه به سوگواری دلم نشسته ام مرا ببین که بی تحمل ترین سوانح روزگار شدم مرا ببین به این غریبگی خو کردم مرا ببین که بی کسی را بهانه می کنم مرا ببین که مردنم اشارت است مرا ببین که در تمام لحظه ها پر از غمم مرا ببین که از صدا و احساس خالی ام مرا ببین که هرزه گردگی می کنم بپرس از من چرا به غم نشسته ام بپرس از من چگونه شاد می شوم بپرس از من که آیا هنوز زنده ام بپرس از من که از کجای شب غروب می کنم بپرس از من چه وقت غمت تمام می شود بپرس از من که انگیزه تمام اشعارم چیست بپرس از من که از چه وقت مسدودم بپرس از من که در هوای سرد چگونه لخت می گردم برای تو می نویسم که تمام و نا تمام منی برای تو می نویسم که مرا به بن بست کشاندی برای تو می نویسم با همان دو چشمانت برای تو می نویسم با نگاه مهربانت برای تو می نویسم که از تمام لحظه ها سیرم برای تو می نویسم که از مرگ دل گیرم برای تو می نویسم برای خنده های پر محتوایت برای تو می نویسم برای تمام لحظه هایت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/06ساعت 1:27 توسط امیر |
|
|
دگر از وحشت مرداب خودم دلگيرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/05ساعت 0:58 توسط امیر |
|
|
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/30ساعت 0:26 توسط امیر |
|
|
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش ! چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/23ساعت 23:19 توسط امیر |
|
|
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/23ساعت 1:19 توسط امیر |
|
|
هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد مثلا خواستم این بار که موقر باشم و به جای تو بگویم که شما بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد چاره دارو و دوا نیست که حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/22ساعت 23:7 توسط امیر |
|
|
ممنون از همه دوستان که منو با نظر اشون شرمنده میکنن دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/19ساعت 1:30 توسط امیر |
|
|
من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردي گر گناه است محبت تو گنه کارتري (شیدا جباری) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/19ساعت 1:25 توسط امیر |
|
|
تا کي در انتظار قيامت توان نشست برخيز تا هزارقيامت بپا کنيم (شیدا جباری)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/19ساعت 0:36 توسط امیر |
|
|
روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم کيستي؟ گفت : غم .خيال ميکردم غم نام عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد .ولي حالا فهميدم که :خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/18ساعت 23:48 توسط امیر |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/18ساعت 23:35 توسط امیر |
|
|
دل اگر کس بشکست خرسند کردن مشکل است
شیشه ي بشکسته را پیوند کردن مشکل است بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/17ساعت 0:32 توسط امیر |
|
|
دونگاهی که کردمت همه عمر نرود، تا قیامت از یادم نگه اولین، که دل بردی نگه آخرین، که جان دادم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/17ساعت 0:30 توسط امیر |
|
|
سلام اي بي وفا،اي بي ترحم سلام اي خنجر حرفاي مردم سلام اي آشنا با رنگ خونم سلام اي دشمن زيباي جونم بازم نامه ميدم با سطر قرمز آخه اين بارنوشته شده من باتو هرگز نمي خوام حالتو حتي بدونم تعجب مي كني آره همونم هموني كه زموني قلبشو باخت همون كه از تو يك بت،يك خدا ساخت هموني كه برات هر لحظه مي مرد كه ذكر نامتو بي جون نمي برد همونم كه مي گفتم نازنينم بميرم اما اشكاتو نبينم همون كه دست تو،مهر لباش بود اگه زانو نمي زد غم باهاش بود حالام آروم نشستم روي زانوم ولي ديگه گذشت اون حرفا ،… تعجب مي كني آره عجيبه مي خوام دورشم ازت خيلي غريبه خيال كردي هميشه زير پاتم؟ با اين نامردميت بازم باهاتم؟ برات كافي نبود حتي جوونيم تموم شد آره گم شد مهربونيم ديگه هرچي كشيدم بسه ... نمي بينيم همو اين خوبه،بهتر ديگه بسه برام هرچي كشيدم فريبي بود كه من از تو نديدم دروغي هست نگفته مونده باشه؟ كسي هست تو خيال تو نباشه؟ عجب حتي دريغ از يك محبت دريغ از يك سر سوزن صداقت دريغ از يك نگاه عاشقونه دريغ از يك نگاه بي بهونه نه نفرينت چرا،اين رسم ما نيست اگرچه اين چيزا در شما نيست گل بيتا چرا اخمات تو هم شد؟ چيه توهين به ذات محترم شد؟ ديگه كوتاه كنم بايك خداحافظ كه عشق ما رسيد به سد هرگز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/17ساعت 0:26 توسط امیر |
|
|
زهر دوست از نيش عقرب بدتر است پس بزن عقرب كه دردش كمتر است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/17ساعت 0:23 توسط امیر |
|
|
تقدیم به دل شکسته ها دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم عجین کرد بغض کهنه ای گلویم را آزارد نفرین به بودن وقتی با درد همراست ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
تنها با خاطراتم خوشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/12ساعت 21:25 توسط امیر |
|
|
مـگــر جانــی که هر گه آمدی ناگه برون رفتی؟ مگـر عمری که هر گه می روی ديگر نمی آيی؟ << هلالی جغتايی>> |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/12ساعت 21:20 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی ونا شنیده فراموش می کنی رگبار نو بهار و خواب ذر یچه را از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی سلام من امیر هستم از تهران منتظر نظراتون هستم |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
عشق ماه و خورشید شعرنو کوچه ساده آرزو شبنویس عاشق انتظارتم قشنگه ( رضا و باران ) بیاتوتنهایی خدا امید زندگی دختر تنها ...:::روز تاریک:::... |
|
RSS
|